سيد محمد دامادى

30

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

جحش ) - مصعب بن عمير - نيز كه شهيد گرديده بود - سوگوار شد و شيون كرد و ولوله در افكند . رسول خدا از خانهء يكى از انصار مىگذشت ، صداى گريه و شيون ايشان را بر شهدايشان شنيد و اشك از چشمانش سرازير گرديد و گريست و فرمود : « افسوس كه حمزه كسى را ندارد تا بر او بگريد » سعد بن معاذ و اسيد بن حضير به خانه‌هاى انصار رفتند و از زنان ايشان خواستند تا بروند و بر عمّ رسول خدا بگريند . پيامبر صداى شيون زنان را بر گور حمزه شنيد و به نزد آنها شتافت . زنان بر در مسجد اجتماع كردند و حضرت فرمود : « خداوند انصار را رحمت فرمايد ، من اين مواسات را از زمان‌هاى قديم ديده بودم ، برويد و آنها را از اين كار باز داريد . » در سر راه به زنى از بنى دينار برخورد كه شوهر و برادر و پدرش را در نبرد أحد از دست داده بود چون خبر به دو آوردند . پرسيد كه حال رسول خدا چگونه است ؟ گفتند : خوبست و او خدا را شكر - همان گونه است كه تو دوست مىدارى . گفت او را به من نشان دهيد تا ببينم . آن حضرت را به وى نشان دادند و چون پيامبر را ديد گفت : هر مصيبتى با وجود تو - آسان و قابل تحمّل است . چون رسول خدا به خانه‌اش رسيد ، شمشير خود را به فاطمه داد و فرمود : « خون‌هاى اين شمشير را بشوى كه به خدا سوگند امروز با من روراست و صادق بود و على بن أبى طالب نيز شمشيرش را به فاطمه داد و او نيز گفت : « خون اين شمشير را بزداى كه به خدا سوگند امروز با من صادق بود . » فرداى آن روز ، رسول خدا به گونه‌يى بيرون آمد كه دشمن را بترساند و چنين به ايشان خبر برسد كه پيامبر در تعقيب آن‌ها است و او را نيرومند بينگارند و چنين پندارند كه پيش آمد ديروز - آنها را ناتوان نگردانيده است ، و مؤذّن وى ، بانگ بر آورد كه هيچ كس جز كسانى كه ديروز به جنگ آمده‌اند - با ما نيايد . جابر بن عبد اللّه به پيامبر گفت : اى رسول خدا پدرم مرا بر سر هفت خواهرم گماشته و گفته است كه شايستهء من و تو نيست كه اين زنان را بدون مرد رها كنيم و من ترا براى نبرد همراه رسول خدا بر خود مقدّم نمىدارم - تو در كنار خواهران بمان - من هم ماندم . و رسول اللّه اين بار به او اجازهء جنگ داد . پيامبر از شهر خارج گرديد تا به حمراء الأسد - محلّى در هشت ميلى مدينه -